تبليغاتX

 ........ کهن دیار

 من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت كنم
با فراموشي هم آغوشت كنم
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از ما ميروي
آرزو دارم ولي عاشق شوي!
من پذيرفتم نگاهت مهربان با من نبود
آن كلام گرم تو با عشق هم پيمان نبود
مي روم از خاطراتت بي دليل
بين ما هم عشق تلخ تو وكيل!
ميروم گرچه نمي خواهد دلم
من پذيرفتم غم تنهاييم

+ نوشته شده در  2009/2/22ساعت 19:5  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 1:17  توسط امیر  | 

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی‌خبر از دلبستگی ، عاشقم

ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی‌خبر در کوچه‌های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره‌ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی‌خبر از دلدادگی، عاشقم

ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی‌خبر در کوچه‌هایت در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 1:1  توسط امیر  | 

به یاد سهراب سپهری

+ نوشته شده در  2009/2/16ساعت 2:57  توسط امیر  | 

گريه كنم يا نكنم حرف بزنم يا نزنم؟ من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم؟ با اين سوال بي جواب پناه به آينه ميبرم خيره به تصوير خودم مي پرسم از كي بگذرم؟ يه سوي اين قصه تويي يه سوي اين قصه منم بسته به هم وجود ما تو بشكني من ميشكنم نه از تو ميشه دل بريد نه با تو ميشه دل سپرد نه عاشق تو ميشه موند نه فارغ از تو ميشه مرد هجوم بن بست رو ببين هم پشت سرهم روبرو راه سفر با تو كجاست من از تو مي پرسم بگو تو بال بسته ي مني من ترس پرواز توام براي آزادي عشق از اين قفس من چه كنم ؟ گريه كنم يا نكنم حرف بزنم يا نزنم؟ من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم؟!

+ نوشته شده در  2009/2/15ساعت 20:38  توسط امیر  | 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

 

+ نوشته شده در  2009/2/15ساعت 2:28  توسط آرمان  | 

 

خانهٔ دوست کجاست ؟

درفلق بود که پرسید سوار

 آسمان  مکثی کرد

رهگزر شاخهٔ نوری که به لب داشت به تاریکی‌ شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت

کوچه باقی‌ است که از خواب خدا سبزتر است

دا آن عشق به اندزهی پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر میاورد

پس به سمت گل تنهای میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فوا ره جاوید اساطیر زمین میمانی

و ترا ترسی‌ شفاف فرا می‌گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی

کودکی میبینی‌

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور و از او می‌پرسی‌

خانهٔ دوست کجاست

+ نوشته شده در  2009/2/15ساعت 0:19  توسط امیر  | 

 

 

بــــا دل ِ روشـــــن، در ایــــن ظلـــمت سرا افتاده ام
نــــور ِ مــهتــابـــــم
،
کـــــه در ویـــرانه ها افتاده ام

سایــــــه پـــرورد ِ بهشتم
،
از چه گشتم صید ِ خاک؟
تیــــــره بـخـتـــــی بیـــــن
،
کـــجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سـرای عشـــــق مـــــی باید مـــــــرا
عـنــــدلیــــــبـم
،
از چــــــه در ماتـــم ســرا افتـاده ام

پایـــمـــــال ِ مـــــردمـــــم
،
از نـــارسـایی های بخـت
سبـــــزه ی بی طالـــــــعم
،
در زیــــر ِ پـــا افتــاده ام

خــــار ِ ناچــــیزم
،
مـــرا در بــوستـان مقدار نیــست
اشــــک ِ بـــی قــــدرم
،
ز ِ چشــــم ِ آشــنا افتــاده ام

تـــــا کــــجا راحـــــت پــــذیــرم، یا کجا یابم قـــرار؟
بــــرگ ِ خـــــشکم
،
در کـــــف ِ بـاد ِ صبا افتــــاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی
،
که از غم های عشــــق
تـــــا جـــــــدا افـتــــــاده ام
، از دل جــــــدا افــتاده ام


لب فرو بستم رهــی، بی روی ِ گلچــــین و امــــــــیر
در فــــراق ِ هـمــــــنوایــان
، از نــــــوا افــــــتــاده ام

+ نوشته شده در  2009/2/13ساعت 1:55  توسط امیر  | 

 

 

گریه نکن عزیزکـــــــم  فدای اون برق چشــــــات

                              چی شده باز  که اشک غم جاری شده تو خنده هات

من به فدای هق هقـت اینجوری داغونم نکن

                              با خنده هات عاشق شدم با گریه ویرونم نکن

ببین با گریه های تو دلم چه آسون می گیــــره

                             گریه رو بس کن گلکم دل دیگه داره می میره

فدای تو با گریـــــه هات این دل و دیوونه نکن

                             دلم با خندت سر پاست قصرش و ویرونه نکن

  

+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 23:7  توسط لیلی  | 

 


اگه یه روز دلت گرفت احساس کردی بیکسی


                                                مغلوب دلتنگی شدی دل دادی به دلواپسی

اگه توی شب های تو کسی نبود قصه بگه

                                           یا دوست نداشتی که کسی واسه تو از غصه بگه

دلتنگی هاتو با خودت بیار و تو دلم بریز

                                                      دلت رو به غصه نده سنگ صبورتم عزیز

زخم های کهنه ات رو بیار رو بیکسی من بذار

                                                      دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار

اگه تو وقت پرسه هات هیچکسی پابه پات نبود

                                                     یا بدجوری دلت گرفت از آدمک های حسود

اگه برای گریه هات هیچکسی دلسوزی نکرد

                                                 پر شدی از گلایه ها از دل های سنگی و سرد

غم هاتو بردار و بیار رو بی کسی من بذار

                                                         دلت رو به دلم بده تو لحظه های من ببار

بیا که شونه های من تشنه اشک ناب توست

                                               کاشکی میشد اشکهای تو غمهای من رو هم می شست

                   

+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 3:15  توسط لیلی  | 

 

+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 1:19  توسط لیلی  | 

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/14ساعت 3:9  توسط آرمان  | 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو

هم نشینو هم زبان شد با من

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با من

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدار

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدار

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

تعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی تاخ بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این غصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدائی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دل داری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این عاشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

 

T i R i P

+ نوشته شده در  2008/4/13ساعت 19:30  توسط شاهرخ  | 


تكيه بر ديوار كردم خاك بر پشتم نشست

دوستي با هر كه كردم عاقبت قلبم شكست

آن قدر رنجي كه دنيا بر دل ما مي كند

بر دل هر كس كند او ترك دنيا مي كند

+ نوشته شده در  2008/4/11ساعت 22:5  توسط آرمان  | 

سهم من بوسه گل نیست

سهم من زخم یه خاره

سهم من کجا نسیمه

سهم من موج و غباره

کسی در منه که غمگینه همیشه

دلی که تنها باشه جز این نمیشه

کسی نیست سر روی شونم بزاره

شاخه ای گل توی خونم بیاره

کسی نیست که بشکنه تنهاییم و

پا میون اشیونم بزاره

خیلی تنهام

خیلی تنهام

چه کنم

ای خدا با کوه غمهام چه کنم

خیلی تنهام

خیلی تنهام

چه کنم

ای خدا با کوه غمهام چه کنم

تکیه کردم تکیه بر عشق

با همین دل دل ساده

ندونستم تکیه بر عشق

تکیه بر بازوی باده

زندگیم یه انتظاره

زندگیم یه انتظاره

کسی نیست سر روی شونم بزاره

شاخه ای گل توی خونم بیاره

کسی نیست که بشکنه تنهاییم و

پا میون اشیونم بزاره

خیلی تنهام

خیلی تنهام

چه کنم

ای خدا با کوه غمهام چه کنم

خیلی تنهام

خیلی تنهام

چه کنم

T i R i P

 

+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت 15:48  توسط شاهرخ  | 

.......